تبليغاتX
بلوچستان

 یکی ازمطالب که بسیاری ازآن استقبال کردند بنام بهار ۱۳۸۸

آنرا دوباره درپست میگذارمم به امید سالی پربار وپرامید

برای بن بست شلوغ ... برای دکه... برای وحدت طلب ...برای همه

برای امید رودخانه های بلوچستان   هم ....

bahar gah az shastoni

ازسرحد بلوچستان                         

همیشه درسفربه جنوب ازسرحد بلوچستان میگذشتیم

وبه مکران پامیگذاشتیم

همیشه درسفربه بلوچستان  سرحد فراموش میشود

برای یکبار هم که شده بلوچستان را

در سرحد ات شمال

یعنی دومک ؛ شورو ؛ گلوگاه

کلچات ؛ سمسور ؛ شور شادی

تجربه خواهم کرد

 

تجربه خواهم کرد

شورَُ شادی را

خواهم دید

آنجاراکه دوخط  ناکشیده قطار

بهانه ای شد برای دیدارش

 

سفربه پیرسوران  !

سفربه اصالت محض !!

سفربه منزل شاه سواران

سفربه منطقه ایل سومال زی

دربهترین فرم بودنش - درتاریخ

 

سفربه ناشناخته ترین جغرافیای ممکن

 

جایی که اصالت  به جرم حمل گازوئیل

جایی که مردانگی وغیرت

جایی که جان به قیمت نان

ارزان شده است .

جایی که افریقای ایران است

 نه به بدیل خشک سالی !

جایی که معمای ایران است

نه به دلیل سرفرازی

……..

 

سلام پدر

...........

پدری بادستان مردانه

وچهره ای خشن

یادآور ایستادگی درمقابل

انگریز - فرنگی ها

درزمان خواب رضای مثلن قلدر

پدری بامتانت رییس ایل

 

« سردارجمعه خان اسماعیل زهی »

همان که برادران بلوچش را به ژنرال دایر

وانگلیس نفروخت

همان که باژنرال انگلیسی جنگید

همان که حاضرنشد به پناهندگی

تن دردهد

همان که گفت:

 بجای پناهندگی به فرنگ

اگرکفتارهای وطنم وحتی رضاخان

بدرندم بهتر است

 

همانکه داغ اعدامش

به دل تبعیدی جزیره موریس ماند

همانکه خلف رضاخان اورا

سردار مرزدار نامید

همانکه به خاطر وطن

 شه بخش شد

 

آه ای پدربزرگ تنها

دعاها ونمازت را دردل کویر

یادنکرد

جزآن گابریل کلیمی

آلفونس گابریل …….

اسمی که شاید شنیدن آن

تکانی از سرخنده به محاسن سفیدت بدهد

یادت است

 زمانی که باران هنوزمی آمد

گابریل دردومک  بود

همانکه بااوهمسفره نشدی

که مذهبت اجازه نمیداد

اوتورا ندید اما

اما دروصفت آنقدرگفت که

مااهل قلم وکتاب آنرا مبالغه مینامیم

ازنمازت در کویر

ازمردانگی وغیرتت

ازقول    وپای قسم نشستنت…..

همان که با "عبورازصحاری ایران"

میهمانت بود !

 

بابوجان بچه ها…….

اکنون چرا همه چیزدیگرگون شده

بقول خودت زمانه چپه شده؟

اکنون نامت همچون نازینک های زنان ایل

ازیادها رفته است!؟

اکنون دستانت همچون دلَُ و زمینُ و کشت وکارت

 سردَُ وکم رمق اند

اکنون شماهستی ومویه های پنهان مادر

 

وشما نگاه میچرخانی ….

به من……………..

 ازنگاهت شرم میکنم

و     دستت رامیبوسم

 

 : ببخش مرا پدر

قصد دلجویی ندارم

 

پدربلوچم…

کاش احساسم جایی برای تفکر میگذاشت

نمیدانم تا کی ..؟

اما میدانم روزی تو بازخواهی گشت

بااسبی دیگر...که نه  باجمازی دیگر

باشکوهی بیشتر از پیش

بالهجه ات   بازبان  قومت  

که مثل زبان دری تاجیکی

 ناب وصمیمی است

 با اینـجی پرازسُهُورُ و پُهل

با زبان بلوچی ناب سرحدی

وبا نی ای که آوازش سالها

ننواخته   سینه ی دل سوخته ای را

 

راستی بابای بلوچم…….

هنوزتلارهایت کبک دارند

کل ومیش بره هایت درچرایند؟

ناورهایت آب دارند؟

نازحاتون میانتیر گدامش

ایزک شیرش

 برقرار است؟

 

هنوز هم از پی چًـ وً ل گدامش

دود  بهار میزند بیرون ؟

سیاه چاجوش روی کته پا

هنوزبیتاب چوپان مانده است؟

 ..  ..

 ..  ..

نگاهت را بر نمیتابم اگر جوابم رابانگاهی بدهی که

آه ه …ای ای….ای

 

 

+ نوشته شده در  14 Mar 2009ساعت 1:10 بعد از ظهر  توسط محمد شه بخش  |